تبليغاتX
مکتوب

مکتوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط یاسمین  | 

هیچ گناهی وجود ندارد جز اینکه عاشق نباشیم شجاعت داشته باشیدتوانایی عاشقی داشته باشیدحتی اگر عشق خطرناک و هولناک جلوه کنددر عشق شاد باشیداز پیروزی لذت ببریداز ندای قلبتان پیروی کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:56  توسط یاسمین  | 

زیبایی

زیبایی حقیقی اشعه ای است که از روح پاک و مقدسمان می تابد و جسم را نورانی می کند.همچنان که زندگی از اعماق سر بر می آورد و به گل رنگ و عطر می بخشد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:52  توسط یاسمین  | 

عشق

عشق نیرویی وحشی و مقدس است.اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند.اگر بخواهیم اسیرش کنیم ما را به بردگی می کاند.اگر سعی کنیم آن را بفهمیم در سرکشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد .تا ما را به خدا و به هم نزدیک تر کند: و اما باز این طور که امروز عشق می ورزیم برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:50  توسط یاسمین  | 

 

اگر رنجی در کار است پس بهتر است آن را بپذیریم.چرا که اگر وانمود کنی وجود ندارد  از وجود دست نمی کشد.اگر شادی وجود دارد باز هم بهتر است آن را بپذیریمحتی اگر می ترسیم روزی تمام شود.آدم هایی هستند که فقط می توانند از راه قربانی شدن و ترک دنیا با زندگی ارتباط برقرار کنند.آدم هایی هم هستند که فقط زمانی می توانند خودشان را یک انسان بدانند که احساس "خوشبختی"می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط یاسمین  | 

دکتر شریعتی

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

« دکتر علی شریعتی »

 

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! 

   « دکترعلی شریعتی »

( هبوط در کویر ) 

 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط یاسمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:48  توسط یاسمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط یاسمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:35  توسط یاسمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط یاسمین  |